تبليغاتX
نوع دیگر

نوع دیگر

 تعطیلات خوبی داشتم.تو این دو روز بی خیال درس و کار تو هوای سرد زمستونی کنار بخاری رمان "جشن بز نر"۵۸۶ صفحه ای رو خوندم و لذت بردم.

لحظه لحظه رمان حیرت انگیز بود و از بس اسمای شخصیت ها سخت و زیاد بود که سرعتم لاکپشتی بود .

یوسا نویسنده داستان دیکتاتوری میانه قرن ۲۰ دومینیکن/روابط قدرت و اتفاقاتی که بین تشنگان قدرت می افته رو خیلی قشنگ توصیف کرده. 

 رفتار سیاست مدارای یه کشور از هر نوعش واسه به دست اوردن قدرت برام جالبه.اینکه به چه کارا که دست نمی زنند.مثل تقدیم هدیه ای مثل دختر کوچولوی داستان از سوی پدر تشنه ی قدرت به دیکتاتور ۷۰ ساله دومینیکن به نام تروخیللو.

راوی داستان همین دختر کوچولوییه که بعد از ۳۵ سال تاریخ کشورش رو مرور میکنه...

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1384ساعت   توسط   | 

امروز قبل از اومدن بيتا به كلاس همگي اضطراب داشتيم اضطراب از اينكه نكنه حرفي بزنيم كه بيتا ناراحت بشه يا سئوال بي جايي بپرسيم حتي يكي از بچه ها از استاد اجازه خواست كه بره بيرون چون طاقت نداره حرفاي يه پسري رو كه الان دختر شده رو بشنوه. خلاصه بعد از ارائه كنفرانس محبوبه كه درباره تي اس ها بود و منو از اشتباه در آورد چون فكر مي كردم تي اس ها همان دو جنسي ها هستند اما اينطور نبود.

تي اس ها از نظر جنسيتي مشكل دارند و نه جنسي. پسراي تي اس ذهني كاملاً زنانه دارند اما اندامي مردانه و دختراي تي اس برعكس.

خلاصه بيتا اومد با قدي بلند كفش هاي پاشنه بلند، موهاي رنگ شده و آرايشي حرفه اي اما وقتي حرف زد صداي بمش از گذشته نرينه اش حرف مي زد اسم بيتا قبلاً رضا بوده و شروع كرد به تعريف داستان زندگيش. اينكه از وقتي فهميده به زنها گرايش داره، دوست داره لباساي زنونه بپوشه تو جمعاي زنونه احساس دلبستگي هاي بيشتري مي كنه...

تا اينكه يه سال پيش عمل واژن مي كنه و الان شده يه خانوم به قول خودش وقتي ازش پرسيديم اگه تو جامعه اي آزاد زندگي مي كرد و نگاه سنگين اطرافيان وجود نداشت آيا باز هم اين عمل جراحي رو انجام مي داد جواب داد:" آره حتماً چون من با اين عمل به خودم رسيدم." و خيلي برام جالب بود كه بيتا الان خوشو يه زن كامل مي دونه و تو حرفاش به زن بودنش افتخار مي كنه مي گه دنياي زنانه رو خيلي بيشتر از دنياي مردانه دوست داره.

بيتا دوست داره زندگي مستقلي داشته باشه و يه مرد فهميده اي هم كه شرايطش رو بفهمه در كنارش باشه.

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1384ساعت   توسط   | 

تو ۲۴ ساعت گذشته یا خوابیدم یا کنار بخاری دراز کشیدم. نمیدونم این آمپولی که دکتره بهم زده چی بوده که اینطور از پا افتادم.امروز باید کلاس جرم شناسی زنان رو من با کنفراسم اداره می کردم که امروز دانشگاهم نرفتم.نمیدونم استاد قبول میکنه هفته بعد ارائه بدم یا نه؟

فردا هم تو کلاس روان شناسی جنسیت قراره یکی از بچه ها درباره دوجنسی ها حرف بزنه .تازه قراره دو نفر از این دوجنسی ها رو هم به کلاس بیاره .نمیدونم این دو نفر کین اما درباشون بعدن می نوسیم.

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1384ساعت   توسط   | 

به نظر می رسه زبان طنز مشترک آدما رو به هم نزدیک کرده.امروز توی بازار از فروشنده تا مشتری همه از تکه کلامای برره ای استفاده می کردن.

مشتری می گفت:می خوای پول زور وگیری؟بعد هم فروشنده میزد زیر خنده و سر قیمت راه می اومدن.یا زنی که با ظاهری کاملن مدرن می گفت:اینو نوخوام و چشمای متعجب من داشت از حدقه در می اومد.

برام جالبه که یه برنامه چطور میتونه کلیت یه جامعه حداقل ظاهر یه جامعه رو اینقدر متاثر کنه.اولش خیال می کردم طبقات پایین تحت تاثیر ادبیات برره باشن اما حالا میبینم استاد دانشگاه و یا روزنامه نگارا هم از این ادبیات بی نصیب نیستند...

راستی!من امروز ۲۰۰ تومن هم بابت تیکه کاغذایی دادم که به عنوان پول برره (که شبیه پولای خارجی طراحی شده)تو بازار می فروختن.پنج تا اسکناس برره گرفتم تا به دوستان و همکاران نشون بدم.

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1384ساعت   توسط   | 

امروز تو جلسه نقد آثار غزاله علیزاده بودم .درباره این نویسنده چیز زیادی نمیدونستم و شنیدنش برام جالب بود.گزارشش رو تو سایت مینویسم.اما یه تیکه از حرفای غزاله درباره خودش رو اینجا می نویسم.

"آدمهای گوهر من سوداهای غریبی دارند با ظاهری آرام که گهگاه به لبخندی سبک و گرم سیمای قدسی می گیرند و دم دیگر از چشمان خیره به سویی آنها وحشتی شگرف و ورا واقعی می بارد.نیرویی کمیاب با رشدی عجیب که به جرقه ای خاکستر میشود."

این نشان میدهد غزاله فردی بوده با ظاهری آرام اما درون او مضطرب و پرتلاطم و به آنچه میگذشته بسیار حساس بوده.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1384ساعت   توسط   | 

 

آخر جلسه ي سخنراني به گوشه اي خريد و منتظر سخنران شد. مي خواست سئوالي را كه نتوانسته بود، در جمع مطرح كند از سخنران بپرسد. برايم جالب بود بدانم اين چه سئوالي است كه دختر جوان توانسته آن را در جمع مطرح كند.

سئوال از دهان دختر جوان بيرون آمد و من هاج و واج كه سئوال به اين خوبي چرا ديگران آن را نشنوند؟

ادامه...

+ نوشته شده در  دهم دی 1384ساعت   توسط   | 

 

نفسم ديگر بالا نمي آمد. زندان را نمي فهميدم. زندانبان كه به او " خواهر" مي گفتند رو به من گفت: اگر خداي نكرده، يكي از عزيزانت توسط همين ها كشته شود، آن موقع حرفهاي من را خواهي فهميد.

هميشه ديدن زندان زنان برايم رويايي دور بود. اما زندان زنان سنندج رويايم را تحقق بخشید...

این تصویر کوچکی از دیده هایم از زندان زنان سنندج است.ادامه اش را اینجابخوانید.

راستی گزارش قشنگ ترانه از زندان زنان گلستان رو هم اینجابخونید.

دوست دارم نظر شما رو درباره ماهیت زندان بدونم.ممنون میشم اگه نظر بدین.

+ نوشته شده در  پنجم دی 1384ساعت   توسط   | 

از به حساب نیومدن می ترسم.اونقدر که حتی رد پاهاش تو خوابهام تونستند گودالی عمیق درست کنند و هر وقت دلشون خواست منو توی اون گودالا رها کنند .اطرافیان هم بدون اینکه منو محل بذارن ,دنبال زندگیشون باشند. این برای چندمین باره که تو خواب دست و پا میزنم و میخوام به دیگران بگم منم هستم اما موفق نمیشم.

می ترسم از دیده نشدن...
+ نوشته شده در  دوم دی 1384ساعت   توسط   |