زمان می گذرد زمانه نیز هم...
تولدمه و مبدایی برای شمارش روزها ماهها و سالهایی که فقط میگذرند...
زمان می گذرد زمانه نیز هم...
تولدمه و مبدایی برای شمارش روزها ماهها و سالهایی که فقط میگذرند...
و در جای دیگه ای میگه:" اگر "زن محبوب و عزیز من" در عرصه رقابت و کشمکش ظاهر شود من به اصرار از او می خواهم میدان مبارزه را ترک کند و به "فعالیت آرام و خالی از ستیز خانه ی من" پناه آورد."
و یا :"طبیعت برای زنان چنین مقدر کرده است که...به خاطر دلنشینی و جذابیت شان در جوانی موجودی دوست داشتنی و محبوب باشند و در زمان جاافتادگی همسری عزیز و گرامی."
پ.ن:دارم کتاب "انقیاد زنان" میل رو می خونم که جین اگریدی جمله های بالا رو واسه نشون دادن فرق بین میل با فروید درباره زن نوشته.شاید بعدا درباره این کتاب و جان استوارت میل نوشتم.شاید...چون قول دادم اینجا افاضات علمی نکنم و بازم قول دادم که درباره روزنامه و گزارشام چیزی نگم...خیلی کار سختیه
سالها از آزادی زن از زندان گذشته اما طعم تلخ شکنجه ها و تجاوزهایی که بهش شده پاک شدنی نیست...
تا اینکه بوی تن مردی که به زن تجاوز کرده به مشام زن آشنا میرسه و میفهمه کسی که با چشمان بسته اونو مورد تجاوز قرار داده همون دکتریه که مهمون امشب خانه اونهاست ....
بخشی از فیلم "مرگ و دوشیزه" است. درک لحظه هایی از این فیلم منو به دنیای آشنایی برد ... یادآوری دوران تلخ گذشته که نمی تونی ازش فرار کنی حتی اگه سالها گذشته باشه.
این دیالوگ هم یه بخشی از صحنه تجاوزه.سربازا پالینا رو شکنجه دادن و حالا یه دکتر اومده واسه نظارت:" دکتر اومد تو اتاق یه آمپول تزریق کرد احساس گرما کردم یه چیزی رو زخمام گذاشت و بعد گفت آروم باشم و بعد برام سمفونی باکره و مرگ را گذاشت و گفت از شوبرت خوشم میاد و من گفتم عاشق شوبرتم...چند دقیقه ای کاری نکرد اما بعد صدای درآوردن لباسش را می شنیدم...."
فیلم هم با صحنه ی نواختن شوبرت شروع می شه و زن از این موسیقی به شدت هراس داره .
رومن پولانسکی واقعا شاهکاره.تا حالا بیتر مون .تس.مستاجر.محله چینی ها. مرگ و دوشیزه شو دیدم .فکر می کنم هنوز سه چهار تایی از فیلماشو ندیده باشم.احساس نزدیکی بهش دارم...
ـ میخواستم این بار زیاد ننالم اما...خسته شدم از این بی هنجاری ...آخه این چه وضعیتیه که واسه هر بار سوار شدن تاکسی .خطی.شخصی و ...بحث کنی که این اضافه شدن های بی قانون یعنی چی؟
خصلت اره را دوست نمی دارم که برای اثبات خویش باید دیگری را ببرد
من اما دوستانم را از دست فرو نمی گذارم چون با من بی وفایی کنند یکبار.
و نیز معشوقم را اگر که یکبار بر من خیانتی روا دارد.
من اما آیا حتی یکبار بی وفا نبوده ام؟!
من اما آیا بارها خیانت نکرده ام؟!
اینم یه شعر دیگه از شاعر محبوبم "غاده السمان" .این روزها و به خصوص امشب دلم گرفته اما از چی؟ ازکی؟ و از دست این ابهام به کجا سر ببرم؟به کجا؟
از صبح این تصویر جلو چشمم بود و نمی تونم بفهممش.ما کجاییم؟